تبليغاتX
کافه فلسفه
 

دانلود: نقشه باریکه غزه برحسب تراکم جمعیتی و تعداد بمب های استفاده شده توسط ارتش اسرائیل در هر منطقه

از اواخر قرن نوزدهم به این سو، مشکل رفع و رجوع مازاد کالای مصرفی در بطن جامعه ی صنعتی نهفته بوده است. این امر هم روشن بود که افزایش همه جانبه ثروت، سقوط جامعه ی طبقاتی را تهدید می کرد- در حقیقت به تعبیری مایه سقوط آن بود. در دنیایی که هر آدمی ساعات کمی کار می کرد، غذای کافی برای خوردن داشت، در خانه اش حمام و یخچال داشت، صاحب اتومبیل یا حتی هواپیما بود، بدیهی ترین و شاید مهمترین شکل نابرابری از میان رفته بود. ثروت در صورتی که یکباره عمومی می شد، مایه ی امتیازی نمی شد. بی شک می توان جامعه ای را تصور کرد که در آن ثروت، به مفهوم داشته ها و تجملات، به تساوی تقسیم شود و قدرت در دست طبقه ای محدود و ممتاز باقی بماند؛ اما در عمل چنان جامعه ای نمی توانست دوام چندانی بیاورد. چون اگر همه به یکسان از فراغت و امنیت بهره مند می شدند، توده ی عظیم انسان هایی که معمولا مایه ی استعمارشان فقر است، با سواد می شدند و اندیشیدن را یاد می گرفتند؛ و در چنین صورتی دیر یا زود متوجه می شدند که اقلیت برتر عملکردی ندارد و از سر راه برشان می داشتند. در دراز مدت، جامعه ی طبقاتی تنها بر اساس فقر و نادانی امکان پذیر بود. بازگشت به گذشته ی شبانی، آن گونه که اندیشمندان در اوایل قرن بیستم رویای آن را می دیدند، راه حلی عملی نبود. با ماشینی کردن، که تقریبا در سراسر دنیا به صورت شبه غریزه ای در آمده بود، تضاد داشت. افزون بر آن هر کشوری که به لحاظ صنعتی عقب افتاده بر جای می ماند، به لحاظ نظامی بیچاره می شد و به گونه ای مستقیم یا غیر مستقیم محکوم به زیرسلطه درآمدن رقبای پیشرفته تر می گردید.ء

 

نگه داشتن توده ها در فقر، از راه محدود کردن بازده کالا نیز راه حل رضایت بخشی نبود. چنین کاری طی واپسین دوران سرمایه داری حدوداً بین سالهای 1920 و 1940 تا حد زیادی صورت گرفت. اقتصاد اکثر کشورها راکد شد، زمین ها کشت نشد، کالای سرمایه ای افزایش نیافت، از کارکردن عده ی بسیار زیادی ممانعت به عمل آمد و بسیاری تنها از صدقه ی سر حکومت زنده ماندند. اما این نیز به ضعف نظامی انجامید و از آنجا که محرومیت های ناشی از آن آشکارا غیر ضروری بود، پیدایش گروه مخالف را چاره ناپذیر می کرد. مشکل این بود که چگونه چرخ های صنعت را بدون افزایش ثروت واقعی دنیا، در گردش نگه داشت. کالا می بایست تولید می شد، اما نیازی به توزیع نداشت. و در عمل، تنها راه نیل به مقصود جنگ افروزی پیوسته بود.ء

 

کار اساسی جنگ انهدام است، نه لزوما انهدام نفوس که انهدام تولیدات ناشی از کار انسان. جنگ راهی است برای خرد و خاکشیر کردن یا به طبقه ی فوقانی هوا ریختن یا در اعماق دریا غرق کردن موادی است که در غیر اینصورت به استخدام توده ها در می آمد و آنها را به رفاه فراوان می کشید و در دراز مدت هشیارشان می کرد. حتی وقتی که سلاح جنگ در واقع از بین نمی رود، تولید آن همچنان راهی است مناسب برای مصرف کردن قدرت کارگر، بی آنکه چیزی برای مصرف تولید شود.ء

 

در عمل نیازهای جمعیت همواره دست کم در نظر گرفته می شود و کمبود مزمن نیمی از ضروریات زندگی است.اما این امر امتیاز تلقی می شود. سیاستی عمدی است که حتی گروه های ممتاز هم جایی نزدیک به لبه ی مشقت قرار داده شوند، زیرا وضعیت نایابی عمومی اهمیت امتیازات کوچک را افزایش می دهد و به این ترتیب تمایز میان یک گروه و گروه دیگر را برجسته می نماید.ء

 

در دوران های گذشته، جنگ در مقوله ی تعریف چیزی بود که دیر یا زود پایان می یافت، آن هم با پیروزی یا شکست قطعی. همچنین در گذشته جنگ یکی از افزارهای عمده ای بود که بدان وسیله جوامع انسانی در تماس با واقعیت ملموس قرار می گرفتند. حاکمان همه ی اعصار کوشیده اند که جهان بینی نادرستی را به پیروان خویش تحمیل کنند، اما نمی توانستند از عهده ی دامن زدن به پنداری برآیند که کارآیی نظامی را لکه دار کند. مادامی که شکست به مفهوم از دست دادن استقلال، یا دیگر نتیجه ناخوشایند، می بود پیشگیری از شکست می بایستی جدی تلقی می شد. واقعیات ملموس را نمی شد نادیده گرفت. در فلسفه یا مذهب یا اخلاقیات یا سیاست، چه بسا که دو به علاوه دو بشود پنج! اما وقتی پای طرح ریزی تفنگ یا هواپیما در کار باشد به ناچار می شود چهار. ملت های ناکارآمد همواره دیر یا زود مغلوب می شدند و ستیز برای کارآمد شدن مغایر با پندار بود. وانگهی لازمه کارآیی عبرت گرفتن از گذشته بود، یعنی برخورداری از عقیده ای نسبتا دقیق از رخدادهای گذشته. البته روزنامه ها، کتاب ها و تاریخ همواره تعصب آلود بوده اند اما جعل سازی از نوع امروزی آن امری محال می بود. جنگ نگهبان سلامت عقل بود، و تا آنجا که به طبقات حاکم مربوط می شد احتمالا مهمترین نگهبان سلامت عقل بود. به پیروزی یا شکست انجامیدن جنگ ها، هیچیک از طبقات حاکم را از مسئولیت مبری نمی ساخت.ء

 

اما هنگامی که جنگ به صورت مستمر در آید، جنبه ی مخاطه آمیز خود را از دست می دهد. در چنین صورتی ضرورت نظامی محلی از اعراب ندارد. پیشرفت تکنیکی متوقف می شود و ملموس ترین واقعیات مورد انکار یا بی توجهی قرار می گیرد. پژوهش هایی که بتوان آنها را علمی نامید همچنان برای مقاصد جنگی انجام می گیرد، اما در اساس نوعی خواب و خیال هستند و عدم توفیق در نشان دادن نتایج، از اهمیتی برخوردار نیست.ء

 

بنابر این جنگ را اگر با معیار جنگ های پیشین بسنجیم، مکر و فریبی بیش نیست. به جنگ میان پستاندارانی می ماند که شاخ هایشان در چنان زاویه ای قرار گرفته که از مجروح ساختن یکدیگر عاجزند. چنین جنگی به رغم غیر واقعی بودن بی معنا نیست. مازاد کالای مصرفی را می بلعد و جو ذهنی ویژه ای را که جامعه ی طبقاتی نیازمند انست، تامین می کند. جنگ اکنون یک امر داخلی محض است. در گذشته، گروه های حاکم تمام سرزمین ها به رغم به رسمیت شناختن منافع مشترک خویش و بنابراین محدود ساختن ویرانگری جنگ، به راستی با هم می جنگیدند و غالب همواره به تاراج مغلوب می پرداخت. در روزگار ما گروه های حاکم به هیچ روی با هم نمی جنگند. هر گروه حاکم، آتش جنگ را علیه مردم زیر سلطه ی خویش بر می افروزد. هدف جنگ این نیست که سرزمینی را فتح کند یا از تسخیر سرزمین خویش جلوگیری به عمل آورد؛ هدف این است که ساخت جامعه تمام عیار بماند. بنابراین خود واژه ی جنگ گمراه کننده شده است. اگر بگوییم که جنگ بر اثر استمرار رخت بر بسته است، پر بیراه نگفته ایم. نیروی ویژه ای که جنگ در فاصله ی عصر نوسنگی و اوایل قرن بیستم وارد می آورد، ناپدید شده و چیزی کاملا متفاوت جایگزین آن گردیده است. اگر قدرت ها توافق می کردند که به جای جنگ با یکدیگر در صلح ابدی زندگی کنند و در محدوده مرزهایشان دست نخورده بمانند، تفاوت چندانی به بار نمی آورد؛ چرا که در چنین حالتی هرکدام همچنان جهانی بی نیاز می بود و برای همیشه آزاد از تاثیر خطر خارجی.ء

صلحی حقیقتاً پایدار همچون جنگی پایدار است.ء

*****

چکیده ای از صفحات 172 تا 185 ، 1984

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15:50 توسط Paranoid |