تبليغاتX
کافه فلسفه

 

به قلم داوود مرادی گراوند

بهانه نوشتن این متن حضور بزرگواری است در ۳۶۰ که مدت‌هاست با افاضات شریفشان در باب قومیت گرایی و تاکید بر مزایای نژادی و نژاد گراییشان، مایه آزار یا گاه مزاح یا تبسمی را فراهم می‌کنند. این بزرگوار که از حیث زمان تولد جسم شریفشان کهیل به حساب می‌آیند (گر چه این کهولت به ذات موید عیب نیست،‌بلکه آن‌جا که اسباب ایجاد یک حلقه عصمت یا مصونیت شود شایسته انتقاد و تخریب است؛ چنان چه این گران‌جان‌مرد در نقشی پدرخوانده‌وار نشسته باب هرگونه نقد را بر خود بسته و علم قومیت و کهولت بر هر اندیشه مخالف سپوخته) در اقدامات پیشین ما اقدام به پاک کردن هر گونه اندیشه‌ای )ولو به نثری معقول و آرام و منطقی) در تریبونشان که مخالف با اندیشه‌های بی‌بنیاد ایشان بوده نموده‌اند و آن منبر شریفه را تنها مهبل ورود دوستان شریفشان کرده‌اند که من باب ملامست اسافل شریف ایشان به ابذال و انزال واژگان دایی و عمو و کاکو و غیره مبادرت کنند. در این‌جا، ما، اهالی کریتیک، در نقدی که موجدش انتقاد از اندیشه‌های منحرف، بیمار، بی‌بنیان و البته ایجاد ابر-شخصیت‌های پوشالین در جهان مجازی است بیانی چند در باب عقاید قوم‌گرایانه (چه از مجرای صوتی این گرانقدر، چه سایر سبک‌سران قوم‌گرا) معروض می‌دارد:

۱- سن تنها آن‌جا موجد حرمت است که تبدیل به زره یا قلعه‌ای برای پناه بردن سست رایان و بی‌معنایان نباشد؛ در هر حال من باب رعایت حرمتی دیگر) که نه شایسته چنین موقعیت و چنین بزرگوارانی، که شایسته شایستگان آن حرمت و به معنی حقیقی بزرگترها است) و من باب عادت ما نهایت تلاش خود را جهت حفاظت از مجادلات و مباحثات در قلمرو منطق انجام دادیم، اما رفتارهای خویشتن‌مدار این بزرگوار و نیز نظام مرید-مرادی پوچ و مسخره حول ایشان)فاقد هر گونه ابتنا بر درک یا فهم یا شعور یا سواد یا منطق ایشان) ما را به وادی عملکرد رادیکال می‌کشاند، فلذا .......

۲- قوم گرایی در ایران از چند منظر قابل بررسی است؛ نخست می‌توان از منظری تاریخی به نتایج مبارک این گونه معتقدات نگاه کرد: قوم گرایی در این صد ساله (شکر خدا) نتایجی یکی از یکی شیرین‌تر و پر افتخارتر به بار آورده: من باب مثال همدستگی امثال و هم‌پالکی‌های پیشه‌وری با قرمساق‌های حزب توده-کمونیزم ایرانی که به شکر خدا در تاریخ هر دوی این فرقتین شریفتین سربلندند و کارنامه‌ای پر از مفاخر دارند؛ ملی‌گرایی گیل هم به آشوب‌های میرزا کوچک انجامید که اگر نبود مبارزات سگ انگلستان، رضاشاه (و به قول بهار: شغال بیشه مازندران را، نگیرد جز سگ مازندرانی) حالا این دو تکه )گیلان و آذربایجان) از ته‌مانده این بشقاب به گه نشسته هم طعمه دهان جوجه کمونیست‌های به دامان سرمایه‌داری چسبیده بود؛ خاطره کردهای استقلال طلب را هم قطعاً از یاد نبرده‌ایم، هم میهنانی که دست در گردن صدام حسین قصد کرده بودند جدا کردن کردستان را از ایران و لابد چسباندنش به مملکت اسلامی-عربی عراق و هنوز یادمان نرفته سرهای بریده با موزائیک پاسدارهای ایرانی را در جبهه‌های غرب؛ خاطره و جنایت و حماقت‌های پان ترکمن‌ها و پان عرب‌ها و پان‌بلوچ‌ها را هم یادمان نرفته؛ این یعنی به قول همان بزرگوار شریفمان اگر بخواهیم «مدرن!!!» فکر کنیم و هر اندیشه را از نتایجش ارزش گذاری کنیم و تحلیل و نقد، روی قوم‌گرایی و پان‌فلانیزم ابیض من وجه البیضه است... البته چندان خرده‌ای به قوم‌گرایان ایرانی نمی‌توان گرفت، در تمام دنیا هر جا این گونه قوم‌گرایی پا گرفته نتایج شومی برای ملت و دولت آن قلمرو حکومتی داشته: جدایی‌طلبان باسک و ایرلند و انفجارها و ترورها و...، چچن، یوگسلاوی، آفریقای مرکزی و غربی و...
منظر دوم می‌تواند مستقل از تاریخ مساله قوم‌گرایی باشد، در واقع نگاهی از منظر اندیشه و تاریخ اندیشه. برخلاف چیزی که این بزرگوار (و سایر بزرگواران سبک‌‌مغز قوم‌گرا حقنه می‌کنند) قوم‌گرایی اصلاً مساله‌ای از آن جنس مسائلی که مدرنیته رویشان صحه می‌گذارد نیست: در واقع مدرنیته (و همه مکاتب مشتق از آن) نه تنها بر ماهیت قوم صحه نمی‌گذارند، بلکه مدام عقل مدرن وجود ارزشی به نام عصبیت قومی را به چالش می‌کشد و تمایز بین دولت-ملت‌ها را تنها تا جایی که منافع ملی تامین شود (نه مرزهای نژادی و قومی و زبانی) به رسمیت می‌شناسد:‌در واقع در پناه همین یکتایی و در پناه یکتایی‌ای که اسلام (به عنوان ایده‌ئولوژی واحد) به مردم این سرزمین می‌داد تا به حال این مجموعه رنگارنگ از اقوام در یک قلمرو مانده‌اند. شاید بتوان گفت که مدرنیته و مکاتب مولدش مثل مارکسیزم و کمونیزم همه از نگاهی کاملاً توتالیتر تنها به وجود یک سیستم واحد اندیشه و فرهنگ (همان فرهنگ موجد و مشوق مصرف انبوه و کار انبوه نیروی کار) معتقدند و چندان جایی برای مطرح شدن مساله قومیت باقی نمی‌گذارند: در واقع از منظر مدرنیته بشر تنها در چارچوب حقوق بشر می‌تواند صاحب امتیازاتش شود،‌حقوقی که بدون توجه (یا حتی با انکار) وجود تفاوت‌های قومی و نژادی، برای همه وضعیت و حقوقی یکسان در نظر می‌گیرد. این یعنی در نظام عقلانی مدرن اساساً قومیت (ترک بودن یا لر بودن یا ...) هیچ ارزش یا معنایی ندارد و همه این مفاهیم و ارزش‌ها می‌بایست در یک تلقی واحد از فرهنگ (تلقی عقل‌گرای کانتی یا مثلاً کمون مارکسی) حل و ادغام شوند.

در دهه‌های اخیر اما با ظهور تلقی پست‌مدرنیتی از فرهنگ، گاهی به نظر می‌رسد که یک نوع تائید ضمنی بر مساله قوم‌گرایی گذاشته شده؛ البته این از جنس همان سطحی‌نگری و شتاب‌زدگی زنانی است که مقاربت خران را می‌دیدند و می‌گفتند: مرحبا بر این فحل فرید؛ در واقع اتفاقی که افتاده این بوده که چرخ تولید مدرنیزم با درک تحولات فرهنگی و سنتزی که از دیالکتیک درونی‌اش بر می‌آمد دریافت که با انکار صداهای دیگر موجود در جامعه نمی‌تواند چرخه مصرف را با قوت پیشین اداره کند، در نتیجه سعی کرد با ایجاد بازارهای کلاستر شده (به واسطه فرهنگ) و چند صدایی فرهنگی در جامعه خود به طور کنترل شده و با پیش‌خورد خودش نظام آتی تولید را مدیریت کند: نتیجه مثلاً غلبه فرهنگ مصرف مواد آرایشی در مردان به واسطه به رسمیت شناختن سی‌سی‌ها در جامعه بود، و قس علی هذا... اما حتی در همین بازی هم تا جایی که بحث مرغ همسایه جوامع غیر غربی نبود مساله قومیت همیشه انکار شد: انگلستان با همه تفکیک هویتی سه قوم اصلی شاکله‌اش هیچ‌گاه درگیر چنین مساله نشده، یا آمریکا با تمام تکثر و گونه‌گونی فرهنگ‌های موجود در آن. در این میان بازی قوم‌گرایی تنها ابزاری برای تحریک جوامع غیر غربی به درگیری و تضعیف درونی بوده، و اساساً ارتباط معنایی یا کنایی با آن‌چه تکثر فرهنگی پست مدرن خوانده می‌شود ندارد؛ در واقع پست‌مدرنیزم مدافع خرده‌فرهنگ‌های مغلوب (یا منحرف) جامعه است، نه مفهومی دمده و از کار افتاده مانند قومیت.


۳- چه کسانی از مطرح کردن قومیت و تمایزهای آن و پان هر کوفتیزم منفعت می‌برند:
اول: خیل بلها و حمقا و ساده‌لوحانی که به طور کل همیشه پشت هر اندیشه بشری (به تصادف آماری یا شانس یا ...) می‌شود پیدایشان کرد؛ حتی در دشت‌های افغانستان و اردوگاه‌های طالبان: برای این عده قوم‌گرایی صرفاً گونه‌ای ابزار ارضای ادونچریزم و تخم‌جن‌بازی و شیطنت است؛‌در واقع گونه‌ای اندیشه منحرف که با پناه بردن به آن می‌توان هیجان زندگی را بیشتر کرد.
دوم: خیل فرصت طلبانی که این قوم‌گرایی برایشان فرصت مطرح شدن و ارزش یافتن را فراهم می‌کند: عده‌ای که به رغم تهی بودن مطلق اندیشه و منطق و سوادشان،‌به صرف ارائه نظری مخالف یا رادیکال یا معاند برای خود جذب سیمپات و اتوریته و خشتک و تنبان می‌کنند.
سوم: کسانی که با پناه بردن به قوم گرایی این امکان را می‌یابند تا خود را از هویت جهان سومی کشورشان جدا کنند و با تمسک به قوم متبوعشان به گونه‌ای نشان دهند که از فرهنگ سرزمین مادریشان ایزوله بوده‌اند و تعلقی به محیط جهان سومی آن ندارند: شاهد برای این موضوع را در بین اهالی آذربایجان ایران و ارامنه مقیم ایران می‌شود زیاد دید.
چهارم: اشخاص حقیری که اندیشه کوچک کردن ایران و فراهم کردن مقدمات ظهور و حضور بیگانگان در سر دارند، که شمارشان در این صد سال کاملاً واضح و قابل اعتنا بوده.
پنجم: دون‌ژوان‌هایی که این عرصه برایشان دکان طرح شخصیت و بدن‌نمایی و ... است.

۴- چه می‌توان کرد:

الف- نفی هر گونه قوم‌گرایی افراطی، احترام یکسان به تمام اقوام و تاکید بر تمایزات و شباهات آن‌ها، و تلاش در جهت سرکوب کردن و مبارزه ایده‌ئولوژیک با هر چه تلاش در جهت بر هم زدن وضعیت باثبات و مستعمل فرهنگی کشور را دارد.
ب- تاکید بر هویت واحد ملی و انسانی
ج- فراهم آوردن مبنای منطقی و فلسفی لازم جهت رد کردن منقسمان بر مبنای قومیت و نژاد
د- مراجعه به تاریخ
ه- مراجعه به منزل عقل از منازل سلوک و حضور انسان
و- پرده‌گشایی و رونمایی از شخصیت آلوده یا حقیر و نیات پلید قوم‌گرایان افراطی


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:24 توسط Paranoid |

سه شنبه عصر که روی صندلی، جلوی چشم پزشکم نشسته بودم، وقتی داشت ته چشمم (شبکیه) را معاینه می کرد انگار دنبال بهانه بود تا سر صحبت را باز کند. از من پرسید که آیا دانشجو هستم یا نه؟ و من با بی میلی پاسخش را دادم. نمی دانم چرا با بی میلی ولی فقط می دانم که برایم مهم نبود که هستم یا نه...!

بقیه اش را خودش شروع کرد. مثل کسی که دنبال گوش مفت می گشت، مثل کسی که می خواست اعتراض کند ولی سوراخ دعا را گم کرده بود شروع کرد از خاطرات دوران دانشجویی اش برایم تعریف کند. زیاد توجهی نشان نمی دادم، سعی می کردم حالتی بی تفاوت به خود بگیرم. فکر میکردم حتماً اینها را می گوید تا مریضی از راه برسد و مطب خلوتش که مصداق همان مگس پراندن بود بی مشتری نماند. کم کم خاطراتش داشت برایم جالب می شد. فارغ التحصیل از سوئد بود و من تازه متوجه می شدم چقدر دهانش (و قطعاً سایر سوراخ های بدنش) سرویس شده تا به اینجا رسیده. تقریباً با تمام دستگاههای گرانقیمت داخل مطب هر دو چشمم را معاینه کرد و شرح مفصّلی از مشکلم ارائه نمود، دست آخر هم جهت خالی نبودن عریضه یک ویتامین E نوشت و برگه ای از دفترچه بیمه ام کند. وقتی از مطب خارج می شدم جز خانم منشی که در حال SMS بازی بود و پشت سرم، مطبی که تنها صدای بم تلوزیون در آن پیچیده بود چیز اضافه تری به یاد ندارم و من داشتم به تشخیص دقیق دکتر فکر می کردم...

****

چهارشنبه صبح ساعت 11 وقت آرایشگاه داشتم. از شنبه با هزار منّت برای امروز وقت گرفته بودم. وقتی رسیدم، مغازه های منطقه همان چهار ساعت خاموشی سازنده و انسان ساز را می گذراندند. با کمال تعجب دیدم آرایشگر کار می کند و در تاریکی ردیفی از مشتری ها مثل گوسفندان سلّاخ خانه در تاریکی صف کشیده بودند. در تاریکی چند قیچی ناقابل هم خرج موهای من کرد و دست آخر هم به قول خودش کار ماشین را با تیغ انجام داد. برای همین چند دقیقه هشت هزار تومان گرفت و تازه یاد آور شد که این قیمت سال پیش است و این هشت هزار تومان سوای پانصد تومانی است که باید در جیب شاگردش بگذارم.

وقتی زیر دستش بودم چندتایی آمدند وقت گرفتند، زودترینش سه شنبه ی هفته آینده بود...و الان غبطه می خورم ای کاش دست کم خودم را راغب تر نشان می دادم وقتی دکتر داشت خاطره تعریف می کرد....

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:45 توسط Paranoid |