تبليغاتX
کافه فلسفه
اینجا الان ساعت از نیمه شب خیلی جلوتر را نشان میدهد،زیر نور مایوس کننده مهتابی سعی میکنم ساده بنویسم ولی انگار این سادگی هم دیگر خسته کننده شده!
بوی قهوه در مخاط بینی ام می پیچد. ته مانده اش را سر میکشم، آری فنجان قهوه یخ کرده بود.....
نمیدانم اینها را برا چه می نویسم، شاید اینها خزعبلاتی است که از روی بی دردی بلغور میکنم یا زخم عمیقی است که سر باز کرده است و [روح را مثل خوره در انزوا میخورد و می تراشد،این درد ها را نمیشود به کسی اظهار کرد،چون عموما عادت دارند...]، چون عموماَ عادت دارند بر سبیل لطف و مرحمت ملوکانه خویش جاری سازند و با چند خطی همدردی اوج مرحمتشان را در کمال تواضع منّت گذارند!
آهای اقای کانت من در اینجا، در این نقطه لعنتی از فضا-زمان مثل خر تب کرده به خود میپیچم، جناب مارکس حضور شما هم عارضم تز و آنتی تز وجودی ما همدیگر را تا دسته مورد عنایت قرار دادند، هوده ای جز سنتز یک مجنون فرا فکن در بر نداشت.
همیشه می خواستم یک جایی باشد تا مثل جانورهای زمستانی به آنجا فرار کنم، تاریک وگرم.
کافه فلسفه!
ذرث قاطع، طیف خاطر ، هجو نادر ، هزل وافر......آُاُاُاُاُاُق
برای او هم نوشتم ولی نفهمید یا شاید نخواست بفهمد که علاج خر تب کرده adult cold و آسپیرین و دیازپام 10 نیست.

 
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 1:37 توسط Paranoid |